امروز با گلهای باغ کوچکم خداحافظی کردم

بچه ها داشتند امتحان می دادند. در آرامش. یکدفعه یکی از کارمندان دانشکده وارد کلاس شد. شروع کرد به جابجا کردن بچه ها از این میز به آن میز. تو اینجا بشین تو اونجا بشین. حیف که فعلاً خودم هم دانشجو هستم و نمی توانم هیچ چیز بگویمعصبانی. اعصاب بچه ها بهم ریخته بود. وقتی یکی از بچه ها مستاصل گفت استاد کجاست؟؟؟ دلم آتش گرفت . فقط دعا کردم هرچی زودتر این آقا که خودش را همیشه مجاز به دخالت در امور دیگران می داند زودتر از کلاس برود که الحمدلله رفت. و دوباره آرامش حاکم شد. ..... . اولین نفر بلند شد و این یعنی آغاز خداحافظی با دانشجوهای خوبمگریه. شاید دیگر هیچوقت خداوند فرصتی در اختیارم قرار ندهد تا با آنها باشم. تک تک برگه هایشان را دادند و رفتند. کلاس خالی شد. من ماندم و یک کلاس پر از صندلی خالی. دلم گرفت.  خلاء عجیبی در درونم حس کردم. خدایا یعنی توانستم برای این بندگانت مفید باشم؟ از من راضی بودند؟ ان شاء الله که اینطور باشد. من که نهایت سعیم را کردم.

/ 3 نظر / 17 بازدید
سید یاسین

سلام استاد عزیز برایتان آرزوی سلامتی دارم. استاد راستی خیلی ناراحت شدم و دلم خالی شد وقتی به خطی که نوشته بودید من ماندم و صندلی های خالی کلاس. رسیدم خیلی دلم گرفت... راستی استاد بیائید غرفه بهشت ما. خوشحال میشیم.

یک اهری

پر و خالی شدن صندلی های کلاس .همیشه همین طور بوده و خواهد بود.جان گرفتن مدرسه ها و دانشگاه و ساکت و بیروح شدن های کوتاه و دوره ای.اونوقت منی که از 5 ساتل پیش که درسم تموم شده دلم لک زده یه بار برم بشینم سر کلاس چی؟